بعد از مدتها به یک مهمونی درست و حسابی دعوت شدم .خونه ی یکی از دوستان
،اون شب زده بود به سرم بهترین لباسی را که داشتم پوشیدیم که جلب توجه
کنم .حوس دختر بازی کرده بودم و دنبال دوست دختره این و اون بودم .یک دخترو پسر
نظرمو جلب کردن.پسره دختره را می پرستید و مانند یک موجود حقیر و پست از اون
طلب کمی محبت می کرد، بد بخت نمی دونست هر چی به دختر ها محبت کند
دختر ها بیشتر ناز می کنند و هر چی بیشتر به اون ها کم محلی کند برای اونها
مهم تر به نظر می رسد .با این کاری که اون انجام می داد فقط خودشو از چشم
دختره می ا نداخت.من هم منتظره یک موقعیت بودم که برم سر صحبت رابا دختره
باز کنم.ولی پسره مثل سیریش بهش چسبیده بود ، بالاخره تصمیم گرفتم با پسره
وارد بحث شم یعنی راه دیگری نبود.نمی دونم چرا از دختره خوشم آمده بود ،کاملا
معلوم بود تیپش ساختگی است .مال این جور مهمونی ها نیست شاید می خواستم
تلافی این پسره را سرش در بیاورم چون شرایطشو داشتم که روی هر دختری که
می خواستم انگشت بگذارم.می خواستم بهش بگم که همه ی پسر ها برای دختر
ها نمی میرند ،این برای من چیزی رو عوض نمی کرد ولی برای تفنن خوب بود.با
پسره طرح دوستی ریختم ، فهمیدم اسمش مهدی است و اسم دختره
نوشین.مهدی پسری خوشقیافه با قد بلند چشمانی مشکی بدن عضلانی و موهای
ژل زده ی مشکی . صورتی کشیده و تیغ انداخته و عینک هم داشت.از کارو بارش
پرسیدم .کاره درستو حسابی نداشت معلوم بود از این دستو پا چلفتی ها بود که مرغ
نون رو از دستش می دزده.موقع صحبت کردن همه ی دل دینش پیشه دختره
بود .موقع شام یک جمله حرف می زد یک بار به نوشین می گفت فلان چیز را می
خوری یا فلان چیز را برات بکشم..مهدی گفت قرار است شش ماه دیگر با هم
عروسی کنند .دنبال یک کار درستو حسابی می گردم که تا اون موقع هزینه ی
عروسی و یک خانه اجاره ای را در بیاورد.نوشین که با حالت بی تفاوت داشت
حرفهایمان را گوش می داد یک دفعه بی مقدمه پرید وسط حرفمان و گفت این از این
عرضه ها ندارد تازه خونه ی اجاره ای چیه دیگه، من بدون خونه و ماشین زن این نمی
شم.معلوم بود تمام این حرفا ساختگیه بخاطر فرار از خونیه بابش عاشق شوهر
کردنه تمام آرزوهاشو می خواست سر شوهر بیچارش هوار کنه کاملا معلوم بود وضع
مالی خوبی ندارن و با سیلی صورتشو سرخ نگه می داره و فقط ادای پولدارارو در
می آره . از اونهایی بود که هر عمله ای که به خواستگاریش میآمد قبول می کرد و
فقط برای خالی نبودن عریضه بادست پس می زدو با پا پیش می کشید.به مهدی
شمارمو دادم گفتم بهم زنگ بزن شاید بتونم برات کاری انجام بدم.اون هم گوش مفت
پیدا کرده بودوتا آخرین لحظه ی مهمونی صحبت کرد ،حرفای تکراری از بی وفایی
های نوشین. می گفت اون اگر منو واقعا دوست داشته باشه با نداریم هم می
سازه .از دهنش پرید نوشین از بچه های پایین شهره و فقط عقده ی توچشم رفتن
داره و چال این رو هم می خواد با لباس ها و لوازم آرایش آنچنانی پر کنه.این مهدی
ننه مرده هم نه درس آنچنانیی خونده بود و نه بابای پولدار داشت .فکر کنم ظاهر
دختره این رو جذب کرده بود انصافا هم خوشگل بود.چندین بار خواستم بهش بگم این
زن زندگی نیست ولی می دونستم که از دستم ناراحت می شه ،بهش هیچی
نگفتم و تا آخر مهمونی به حرفاش گوش دادم .دیگه مطمن شدم این دختر به درد این
نمی خوره اگر هم با این ازدواج کنه کارشون به شش ماه نمی کشه.تصمیم گرفتم
این بنده خدارو از دست این لکاته راحت کنم .برای اینکه بفهمم خونه ی دختره کجاس
و ماشین آخرین مدل بی ام دابلیومو نشیونش بدم البته ماشین دوستان بود که به
علت عظیمت به خارج تا برگشتش دست من بود . .با اسرار از گرفتن آژانس جلو
گیری کردم. در راه ، تاآخر در گوش مهدی سر کوفته منو به اون میزد و می گفت یاد
بگیر هم سنه توه .نمی دونست صدای دهل از دور خوشستو من هم با سیلی
صورتمو سرخ نگه می دارم راستش من هم ادای پولدلر هارو در می آورم.سر راه توی
میدان رسالت به اسرار پیاده شدن فهمیدم که نمی خوان بفهمم خونه ی دختره
دقیقا کجاس .صبح اول مبایلم زنگ زد حواسم سر جاش نبود گفت مهدی هستم
گفتم برای نهاربا خانم تشریف بیارید دفترم و آدرس و دادم قطع کردم .بعد از این که
دوش گرفتم و صبحانه خوردم یادم افتاد تازه کی بود .اصلا حوصله سر کار رفتنو
نداشتم اگر نمی رفتم هم چیزی عوض نمیشد.چون کارمند ها رو جوری عادت داده
بودم کارشون را انجام بدن و به حضور سر خر احتیاج نداشته باشن .طرفای ظهر با
ماشین خودم که یک پژو پارس بود ماشین خوبی بود ولی به پای بی ام دابلیو نمی
رسید .من هم از ترس تصادف به همین پژو اکتفا می کردم.راه افتادم و رفتم.اون تنها
اومد.بهش گفتم حاضری اینجا کار کنی .بدون مکث گفت هر کاری باشه انجام می دم
فقط اگر حقوق خوبی داشته باشه،من نباید نوشین را از دست بدم.بهش گفتم
نوشین را هم بیاور تا من باهاش صحبت کنم گفت راجب چی .گفتم اگر اون واقعا تو
را دوست داشته باشه سعی می کنه یک قسمت از سنگینی هزینه های آینده را
قبول کنه ،زود تر هم به هم می رسین ،تازه از صبح تا شب هم پیش هم
هستین.مهدی گفت اون خانم که کار نمی کنه می گه کار زن را می شکنه .اون فقط
عادت داره منو بابت رفتن به کلاس های مختلف تلکه کنه .تو دلم یک نیش خند بهش
زدمو گفتم مگه خونه ی بابش زندگی نمی کنه که تو پول تو جیبیش و بدی.سرشو
تکان دادو جواب نداد.دوباره بهش اسرار کردم گفتم تو بیارش من باهاش صحبت می
کنم.قرار شد فردا با نوشین بیان دفتر من.
وقتی آمد قاطع به من گفت می خوام شوهر کنم نمی خوام که زن بگیرم ،زن که
نباید فکر این چیز ها باشه.چنید بار تو رودربایسی مهدی قرارش دادم ولی انگار تو
گوش خر یاسین می خوندم.بهش پیشنهاد یک کار پاره وقت با حقوق خیلی بالا
کردم .با هزار بدبختی بلاخره قبول کرد و قرار شد از فردا بیاد سر کار.
فردای اون روز من اول وقت خودم رفتم سر کار که روز اولی احساس تنهایی نکنن
(مهی و نوشین).با نیم ساعت تاخیر تشریف آوردن خانم مثل اینکه محیط کار را با
شهر نو اشتباه گرفته بودن.بوی لوازم آرایشش آدم را خفه می کرد .به اون دوتا یک
اتاق مجزا دادم که با دک کردن مهدی بتو نم درست باهاش صحبت کنم.برای نوشین
کار های سبک که فقط توی اداره بود در نظر گرفتمو برای مهدی بر عکس کار های
بیرون از اداره که روزی نیم ساعت هم اونجا نباشه. رفتم تو اتاقم ،مهدی در زد آمد تو
کلی معضرت خواهی کرد از دیر آمدنش گفت بخدا من سر موقع آمده بودم ولی
نوشین دیر آمد.مثل بچه هایی بود که از ترس تنبیه شدن تقصیرها رو میندازن گردن
دیگران.من هم بهش گفتم امروز روز اول بود اشکال نداره.آخر وقت مهدی دوباره آمد
گفت نمی دونم چه جوری ازت تشکر کنم این جوری خیلی زود تر از اونی که فکرشو
می کردم می تونیم ازدواج کنیم،راستش اگر قبلا نوشین راضی می شد جایی کار
کنه که بهش اجازه نمی دادم ولی اینجا خیالم راحته .تو دلم بهش با حالت تمسخر
گفتم حسابی خیالت راحت باشه.فردا وقتی مهدی رو فرستادم دنبال نخود سیاه.تو
گرمای چهل درجه ی تابستون گرسنه وتشنه .خانم تشریف آوردن تو اتاق من شماره
ی بهتیرین رستوران اون طرفها را پرسیدن ،بهش گفتم چی می خوری برات سفارش
بدم ،گفت امروز هوس غذای ایتالیایی کردم گفتم برای مهدی هم.گفت نه بابا اون
اوزگل خودش یک چیزی تو خیابون پیدا می کنه سق می زنه تازه اون فلافل هم
زیادشه چه برسه به غذای ایتالیایی.بعد با عصبانیت گفت خوب شد رفت داشت
مخمو می خوردو از دکوراسیون خونه ی آیندمون حرف می زد ،آره به همین خیال
باشه من به این راحتی ها زن این قربتی بشم.وقتی نهار را آوردن من گفتم بگذارین
تو آشپز خانه .بهش گفتم غذا را آوردن اگر افتخار بدبن امروز با هم نهار بخوریم.بدش
نیومدو گفت باعث افتخارمه.موقع خوردن نهارگفت چه حسن سلیقه ای با این
سفارش غذا، کاش اون نکبت هم از شما یاد بگیره. با رفتارهاش فهمیدم اون کرمش
از من بیشتره
چندین وقت به همین منوال گذشت هر روز رابطه ی ما گرم تر می شد و رابطه ی
اونها سرد تر .کارمون بجایی رسیده بود که ظهر ها می آمد تو دفترم در را قفل می
کردم و تو بقل همدیگه می خوابیدیم.بنده خدا مهدی هم تو اداره نبود که چیزی
بفهمه به خیال خودش حسابی کار می کنه که زود تر به معشوقش برسه .یک روز
هنگام خواب ظهر البته ما نمی خوابیدیم ،تو بقل همدیگه هر کاری که می خواستیم
می کردیم خواب بهانمون بود.
این داستان واقعی نیست.